در سفر مارالذکر یکی از حاجیان همراه بنام حاج قاسم باوی را در همان مکه شبی در خواب دیدم که در اهواز مهمان او در خانه اش هستم. بعد از پذیرایی هنگام برگشت به خانه به اصرار ایشان علیرغم اصرار اینجانب بر بازگشت با تاکسی تلفنی نامبرده اصرار عجیبی کرد تا من را برساند بعد از سوار شدن بر ماشین مشاهده گردید وسیله مذکور وانت قدیمی بسیار محکم بزرگ (دوج) است. هردو جلو سوار شدیم و حرکت کرد. در عالم خواب منزل خودمان را از یک راه بلد بودم . چهار راهی بود که بایستی دست راست می پیچیدیم. مشغول صحبت که بودیم از چهار راه عبور کردیم بدو گفتم برگرد تا از مسیر همیشگی برویم زیرا راه دیگری بلد نیستم گفت لازم به بازگشت نیست و راهی یافته می شود براه ادامه دادیم ناگهان دیدیم منتهی به یک کوچه بن بست شدیم
به او گفتم بایستی بر گردیم گفت دست چپ کوچه راه دارد نگاه کردم دیدیم کوچه با شیب تند است که بالا می رود گفتم امکان بالا رفتن ماشین از این شیب نیست گفت چیزی نیست و پیچید
و وارد کوچه شد اما وقتی وارد کوچه شدیم دیدیم شیب دیوار بلندی با ارتفاع بسیار زیاد است. گفتم از این دیوار بلند چگونه بالا می روی گفت مانعی ندارد و می رویم. بین راه که می رفتیم ماشین سواری از طرف راست ما و به پایین سرازیر شد و محکم به ماشین ما خورد گفتم حاجی ماشین بدنه اش خراب شد گفت عیبی ندارد و صدمه نمی رسد و همین طور هم بود. وقتی بالا رسیدیم میدان کوچکی است و روبرو کوه بلندی است که راه رفت ندارد ایستادیم و از ماشین پیاده شدیم نه راه رفت بود نه بازگشت در فکر چاره شدیم من گفتم به پایین برمی گردم و با مردم جهت کمک صحبت می کنم. وقتی پایین امدم چند نفر که از قبل هم بودند ایستاده بودند بعد ار گفتن قضیه انها گفتند اگر قبلش گفته بودید ما می گفتیم کوچه بن بست است لذا چاره ای نیست. دوباره بسمت حاجی بازگشتم وقتی بالا رسیدم دیدم خوشحال است. گفت مخشکل حل شدمن یک جرثقیل بلند را دیده ام که بناست ماشین را در خیابان بگذارد. واز خواب بیدار شدم.
این خواب را به همت بلند ایشان تعبیر کردم. و واقعا اینگونه بود و کارهای سخت عبادی را انجام می داد مثلا ایام ذیحجه را روزه گرفته بود. و روز هشتم برای احرام به مسجد الحرام رفت برای احرام بستن در حالیکه همه از هتل محرم می شوند و ایشان در هوای گرم با زبان روزه رفت و طواف نمود و بعد از احرام نزدیک ظهرپیاده به هتل امد. ساعت یک عصر سواراتوبوس بدون سقف زیر افتاب سوزان و هوای گرم به عرفات رفتیم ودر عرفات بدون کولر و پنکه روزه خود را تا مغرب ادامه داد. وسایر کارها از این قبیل .
59 - غلبه بر مشکلات :
درسال1354شمسی برای تبلیغ به بروجن رفته بودم عصر روز عید خواستم به جایی بروم درکنار خیابان منتظر تاکسی بودم مدتی طول کشید تاکسی نیامد ماشین شخصی امد ازکنارم گدشت ودرفاصله ای درکنارم ایستاد راننده ازماشین پیاده شد وامد درکنارم وگفت خوابی دیدم تعبیر انرا میخواهم گفتم بفرما گفت دیشب خواب دیدم اسمان ازابرپوشیده ومردم استاده اندبرای دیدن ماه وجزابرچیزی دیده نمیشدناگهان دیدم به مقدارکمی ابرها کناررفتند ومن ماه رادیدم وانرا به مردم نشان میدهم وانها نمیبینندسعی وتلاش میکنم که ماه را مردم ببینند اما انها نمیبینندازخواب بیدارشدم تعبیر ان چیست ؟ گفتم همتت بالاست ودرفکر حل مشکل مردم هستی تشکر کردورفت سوارماشین شد بعد گفت جایی میروید شمارا برسانم گفتم نه متشکر اصرار کرد سوار شدم وحرکت کرد رسییدیم به چهارراهی درجلوی ما جنازه ای تشییع میشدکه جمعیت بسیاری بود وراه رابسته بود من گفتم همیجا پیاده میشوم وپیاده میروم گفت نه ازراه دیگر میرویم برگشت وازخیابان دیگر رفتیم وقتی رسیدیم گفتم این هم تعبیر خواب دربیداری که سعی کردی مرا به مقصد برسانی .
60 - نجات پس ازگرفتاری :
شخصی که ازبردن نام اومعذورم چون درحال حیات کارهای ناشایستی داشت مکرر اورادر خواب میبینم در سال 1392 شمسی درخواب میبینم برای او گرفتاری پیداشده اما دراخرنجات پیدا می کندازجمله ماشین او درخاک گیرکرده وکسانی امدند اورا نجات داده اند یادرراهی که میرود گم شده وسرگردان است ودراخر راه را پیدا میکند ومن این خوابها را تعبیر کردم به نجات یافتن او پس ازگرفتاری درعالم اخرت خداوند عاقبت مارا هم به خیر ختم کند امین یارب العالمین .
61 - عطای حضرت ابوالفضل علیه السلام دربیداری
دریکی ازسفرها به عتبات عالیات دراواخرسرنگونی صدام حدودسال 1379 شمسی درکربلا به زیارت حضرت ابوالفضل علیه السلام رفته بودم ظهرشد وجمعیت بسیاری درحرم آن حضرت بودند ونمازجماعتی نبود ازمن تقاضا کردند امامت راقبول کنم ونماز جماعت برگذارشود قبول کردم ودرپشت ضریح مقدس ایستادم به طوری که ضریح قبله مابود درفاصله حدود یک مترونیم ازضریح قرار داشتم وجمعیت بسیاری اززایران در پشت سرمن به نمازاسیتادند ودیگراطراف ضریح زایرین کم بودند دررکعت دوم نماز ظهر درحال قنوت بودیم ناگهان دیدم ازمیان شبکه ضریح مقدس چیزی به طرف من به شدت پرتاب شد برروی زمین درنزدیکی پای من افتادکه صدای افتادن ان را همه کسانیکه درصف اول ودوم بودند شنیدند وقتی به رکوع رفتم دیدم انگشتری است ازعقیق بارکاب عالی نماز ظهر که تمام شد آنهایی که درصف اول بودند گفتند جاح اقا انگشترت را بردار گفتم ازمن نیست بعدازنمازکسانی دیگربه من گفتندانگشترت درحال نماز افتاد ه آن را بردار گفتم ازمن نیست
درحال تعقیب نماز که نشسته بودم هرکس ازکنار من رد میشد میگفت حاج اقا انگشرت رابرداربعد
ازتعقیب برخاست م ومشغول خواندن زیارت نامه شدم بازهم هرکس رد میشد میگفت انگشترت رابردارومن می گفتم ازمن نیست تازمانی به ضریح چسبیده بودم بازهم بعضی م یگفتند انگشترت رابردار ومیگفتم ازمن نیست تا ازحرم خارج شدم درنزدیکی درب خروج به طرف خیابان بودم که مردی باصدای بلند ازمیان ایوان حرم مرا صدا میزد ومی گفت چرا انگشترت را جا گزاشتی ورفتی گفتم ازمن نبوده ونخاستم به آن دست بزنم که تکلیف شرعی به عهده من نیاید اما تو که آن را برداشتی باید ان را تعریف کنی یا به حاکم شرع بدهی گفت من زایرم وچیزی نمیدانم من به شما میدهم حکم شرع را درآن اجرا کن من پس ازیاس ازپیداشدن مالک برای خود آن رابرداشتم وقیمت آن را ازطرف مالک به فقیر دادم واین انگشر را عطای حضرت ابوالفضل علیه السلام میدانم .
- ۹۹/۱۰/۱۹