1 ـ با رفیقت کشتی بگیر
سالهای 1387 تا 89 ق مطابق با 47 تا 50 ه ش که در نجف اشرف بودم شبی در عالم رؤیا دیدم که داخل در حرم مطهر حضرت امیرالمؤمنینuشدهام و آن بزرگوار در قسمت بالای سر، در قسمتی که ضریح کهنه را گذاشتهاند رو بقبله مثل کسیکه در تعقیب نماز باشد نشستهاند و من داخل حرم شدم کسی جز ایشان نبود سلام کردم و با تبسم جواب فرمودند از شدت مهابت توان جلو رفتن را نداشتم و مشغول طواف دور ضریح گشتم وقتی مقابل آن حضرت رسیدم یکی دیگر از فضلای نجف که هم اکنون (در سال 1391 ه ش) از بزرگان است هم داخل حرم شد حضرت امر فرمودند که با آن شخص در مقابلش کشتی بگیرم و مشغول کشتی گرفتن شدیم و یادم میآید که بر او غالب شدم از خواب بیدار گشتم و کشتی گرفتن را تعبیر کردم بمباحثه علمی.
2 ـ لطف امام حسین
u حدود سال 1392 ق که در قم مشرف بودم در خواب دیدم که عاشورای حسینی u است و لشکر از دو طرف در مقابل هم ایستادهاند و من هم داخل لشکر حضرت امام حسینu هستم بعد از آنکه مجهز باسلحه شدم با شخصی دیگر که او را نیز میشناسم در خدمت حضرت روانه میدان گردیدیم و در مقابل هر یک از ما یک از نفر از دشمنان قرار گرفت وقتی در مقابل دشمن قرار گرفتم ؛ با او بوسیله نیزه و شمشیر مشغول مبارزه شدم و او را زخمی نمودم او هم شمشیر خود را بر سر من فرود آورد سوزش بسیار زیادی حس کردم در آن وقت حضرت سیدالشهداء u بطرف من تشریف آورده و دست بر سر من مالیدند فوراً سوزش آن برطرف گردید جنگ خاتمه پیدا کرد تا شب شد در هنگام شام دیدم دیگ بسیار بزرگی از شویدپلو است و در میان آن ذبیحهای گذاشته شده است در نظرم چنین بود و از خواب بیدار شدم
3 ـ روز عاشوراء در موقعیکه در نجف اشرف بودم در عالم رؤیا دیدم عاشوراء است و لشکر امام حسینu از یک طرف و لشکر عمر سعد از دو طرف دیگر ایستاده امامu اذن جهاد داده بمیدان رفتم و با یکی از دشمنان مشغول جنگ و جدال شدم تا اینکه زخمهای بسیار بر من وارد شد و از شدت درد از خواب بیدار گشتم.
4 ـ صبح که از خواب بیدار میشوی صدایش کن در اوائل دوران بلوغ چشم درد بسیار سختی بر من عارض گردید که بعضی از شبها از شدت ناراحتی خواب نداشتم و بعضی از روزها نمیتوانستم چشمهای خود را باز کنم به متخصصین که مراجعه کردم فائدهای در بر نداشت تا اینکه متوسل به وجد نازنین امام زمانu شدم در خواب دیدم که در خانه خودمان در شوشتر هستم و به من خبر دادند که امام زمان u در پشت بام تشریف دارند از پلهها بالا رفتم تا به پله آخری که متصل به پشت بام بود رسیدم سید جوان و با وقار و خوشنمائی را که شالی سبز بر سر دارد قدم میزنند بر او سلام کردم با تبسم و خوشروئی جواب فرمودند. سپس فرمودند: چه حاجت داری؟ عرض کردم: چشمهایم درد میکند فرمودند: موقعیکه صبح از خواب بیدار میشوی صدایش کن از مهابت آن بزرگوار نتوانستم چیز دیگری سؤال کنم از بالا پائین آمدم در بین راه، با خود فکر کردم که منظور ایشان از اینکه فرمودند صدایش کن چیست ؟ و چه کسی را فرموده که صدا کنم؟ تصمیم گرفتم برگردم و سؤال کنم از خواب بیدار شدم تعبیر کردم که صبح زیارت نامه خود آنحضرت را بخوانم و بر ایشان سلام نمایم به این تعبیر عمل نمودم و بحمد ا… درد چشمم زائل گردید.
5 ـ چشمه گوارا
حدود سال 1384 ق شبی در خواب دیدم که راه میروم و تشنگی زیادی بر من غالب شده است که توان راه رفتن ندارم همین گونه میرفتم تا به سید و آقای بسیار جلیلی رسیدم که سوار بر اسب بود و نیزهای در دست داشت سلام کردم پاسخ فرمودندو ادامه دادند: تشنهای ؟ عرض کردم: بلی نیزه ای را که در دست داشتند بر زمین زده، چشمه بسیار گوارائی پیدا شد از آن آب نوشیدم و در عالم رؤیا بر این باور بودم که ایشان وجود نازنین حضرت سیدالشهداءu میباشند و از خواب بیدار گشتم.
6 ـ لطف امام حسن مجتبی u در صفر سال 1395 ق که در به جهت تبلیغ به روستای ترکالکی (که اکنون به شهر تبدیل شده است) از توابع شوشتر رفته بودم تاکید و پافشاری بسیار نمودم که مردم برای حضرت امام حسن u در 7 ماه صفر عزاداری کنند تا برطبق روایتی که وفات آن حضرت را روز هفتم صفر نوشته است انجام وظیفه ای شده باشد براین اساس از روز پنجم شروع به بیان فضائل و مناقب آن حضرت نمودم و گفته بودم که روز هفتم تعطیل کنند و دسته دربیاورند و در دسته جات سینهزنی و زنجیرزنی رسماً عزاداری کنند چون شب هفتم شد در نیمههای شب عالم رؤیا دیدم که شخصی نزد من آمد و مقداری طلا بمن داد و گفت بگیر این طلاها را که مدتهاست گم کردهای طلاها را بمن داد و رفت و من از خواب بیدار گشتم و همان نیمه شب چنین تعبیر کردم که این عزاداری و گفتن فضائل مورد نظر امام u بوده و باین واسطه حضرت می خواسته اند لطف خودشان را بمن بفهماند و اما اینکه چرا بمن گفتند طلاهائی که مدتهاست گم کردهای علتش این بود که سالهای پیش در همان ماهها برای عزاداری و تبلیغ میرفتم و لکن بآنها نگفته بودم که روز هفتم ماه صفر را عزاداری نمایند، لذا سالیان متمادی از چنان فیض و ثواب بالایی محروم شده بودم تا آن سال که خدا مرا موفق به این خدمت نمود. از اینرو در خواب بمن گفتند: طلاهائی را که سالهاست گم کردهای اینک بگیر.
7 ـ دعوت به قم
در 9 ربیع الاول سال 1395 ق برای زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی از قم به شهر ری مشرف شدم و دو شب در آنجا ماندم در هر دو شب در عالم رؤیا دیدم که از طرف قم جمعیتی میآیند و مرا بطرف قم میبرند و استقبال مینمایند و هر شب بعد از آمدن جمعیت و دعوت کردن از من و بطرف قم رفتن از خواب بیدار میشدم .و این خوابها را تعبیر به خیر کردم تا خدا چه خواهد چه بشود.
8 ـ نفس اماره
در 18 ربیع الاول سال 1395 ق در قم بودم شبی در خواب دیدم که با یک فرد بسیار قوی در کشمکش و جنگ هستم و ساعتهای زیادی با او در جنگ بودم که او مرا بسیار خسته کرد و مرا ناراحت کرد اما من با او همانطور در جنگ و نزاع و کشمکش بودم بمن گفتند که او نفس اماره است.
9 ـ گودی قتله گاه
در ماه رمضان 1394 ق که برای تبلیغ دین به برخی روستاها رفته بودم در خواب دیدم که با بعضی از همان روستائیها بکربلا مشرف شده ام و داخل در صحن مطهر سیدالشهدا u شدیم خواستم برای آنها زیارت نامه بخوانم بمن گفتند که باید برویم گودی قتلگاه را زیارت کنیم من بآنها گفتم که نمیدانم کجاست چون در بیداری در زمانی که در نجف بودم و مکررا به کربلا مشرف می شدم از جهت آنکه طاقت نداشتم به گودی قتلگاه نرفته بودم یکی از همراهان گفت من میدانم کجاست و با او به طرف گودی قتلگاه رفتیم و آنجا را زیارت کردیم سپس از آنجا به پشت بام حرم رفتیم و من از همان جا مقداری از خاک برای تبرک درآورده و با خود برداشتم و از خواب بیدار گشتم.
10 ـ غریب در وطن
روز جمعه 20 ربیع المولود سال 1395 بعد از خواندن نماز صبح خوابیدم موقعیکه در قم بودم خواب دیدم که با خانواده و بچهها رفتهام شوشتر و در شوشتر غریب هستیم و تمام مسافرخانهها را گشتهایم جائی پیدا نشده است و مجبور شدهایم که در خیابان بخوابیم با آنکه شوشتر وطن ما بود و غیر از خانه ملکی خودمان خانههای ارحام و دوستان و آشنایان زیاد بود اما ما آنجا غریب بودیم و چون دیدیم از خوابیدن در خیابان چارهای نیست بچهها را در کنار خیابان گذاشتم و بسیار ناراحت و پریشان احوال بودم که چگونه با لباس روحانیت با زن و بچه میشود در خیابان خوابید. در این فکرها بودم که زنگ درب خانه زده شد و از خواب بیدار شدم بطرف درب رفتم دیدم دو نفر از بستگان بودند که از اهواز آمده بودند و 2 ساعت در نزدیکی خانه ما سرگردان بودند و میخواستند خانه را پیدا کنند چون آدرس نداشتهاند نمیتوانستهاند و همانجا ناراحت و سرگردان و از هر کس پرسیده بودند نمیدانسته تا بعد از دو ساعت که تصمیم گرفته بودند برگردند و بمسافرخانه بروند کسی آنها را راهنمائی کرده بود و بخانه ما آمده بودند و از جهت ارتباط روح معلوم شد همانوقت که آنها سرگردان و ناراحت بودند منهم در خواب سرگردان و ناراحت بودم.
11 ـ دسته نعناع تر و تازه در ماه رمضان 1395 ق در ترکالکی برای تبلیغ رفته بودم و در آن سالها شرکتهائی در آن ناحیه و ناحیه دیمچه (که از توابع شهرستان شوشتر است) آمده بود تا زمینهای مزروعی را از کشاورزان بگیرد و خود کشت کند. در یکی از شبها در خواب دیدم گویا جماعتی از مردم در بالای پشت بام بودند و صدا زدند آقا بیا و ببین چه شده چون به پشت بام بالا رفتم دیدم از طرف جنوب غربی مثل آنکه یک بمب منفجر شده و خاک و خشت و چوب و مصالح ساختمانی بهوا میرود و خانهها خراب میشود بسیار نگران و ناراحت بودم که ناگهان دیدم از میان همان خاک و خرابهها دسته نعنای تر و تازهای در میان هوا بدستم رسید که بسیار خوشبو و معطر بود و همه رفقا از دیدن آن و بوئیدنش خوشحال و خرم شدیم از با دوستان از پشت بام پائین آمدیم و به همراهان گفتم آن دسته نعناء تازه را برای خوردن آماده کنند. چون بیدار شدم و بعد خواب را برای آنها تعریف کردم بسیار متعجب شدند و بدین نحو تعبیر کردن که خانههای دیمچه را شرکت خراب خواهد کرد و ساکنین آنها را بیرون مینماید لکن بخش عقیلی را شرکت آباد خواهد کرد و کاری بخانههای زارعین نخواهد داشت و از بهرههای آن همگان استفاده خواهند کرد.که چنین نیز شد.
12 ـ مجلس توسل به حضرت علی اصغر
در سال 1395 ق خانهای را که در قم داشتم که بواسطه نقائصی که داشت فروخته بودم و خودم هم برای تبلیغ ماه رمضان به برخی از مناطق محروم رفته بودم و چون بی خانه شدم بودم برای اینکه بعد از ماه رمضان خداوند یک خانه خوب را بدون کمترین ناراحتی و گرفتاری برایمان فراهم کند دعا میکردم در تمام احوال بخصوص وقتی مرثیه حضرت علی اصغر را میخواندم u بعد از منبر میگفتم که علی اصغرu باب الحوائج است با توسل بدان بزرگوار حاجات برآورده میشود و از مرثیه در خصوص خانه بآن بزرگوار متوسل میشدم بعد از ماه رمضان که بقم مشرف شدم بعد از پنج روز خانهای دلخواه که هر که میدید میپسندید تهیه گردید بحمد الله تعالی. پیش از انتقال در آن خانه در خواب دیدم که گویا انتقال پیدا کردهایم و مجلس بسیار بزرگ و مجللی برپا کردهایم و در آن مجلس خودم مرثیه حضرت علی اصغر u را میخوانم. از خواب که بیدار شدم آن خواب این طور تعبیر کردم که خداوند از برکت آن بزرگوار این خانه را بما داده است فلذا مجلس توسلی به آن حضرتu برگزار نمودم.
13 ـ تحکیم اعتقادات
در ماه ذیقعده 1395 ق که در قم مشرف بودم شبی در خواب دیدم که بشدت شکم من درد میکند و بدکتر مراجعه کردم وقتی وارد اتاق شدم دیدم دکتر جناب آیت الله حاج شیخ مرتضی حائری است که پسر مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری مؤسس حوزه علمیه قم است و ایشان در قم از کبار علماء بوده و بسیار موجه هستند هم در نزد عامه مردم و هم در نزد خواص و اهل علم . نماز جماعت ایشان که در مسجد امام عسکری u منعقد میشود از کثرت جمعیت اهل علم و بازاری بی نظیر است و ایشان مدرس خارج هم هستند و در فضل و علم ید طولائی دارند و باب مراوده و رفاقت در میان ما همواره گشوده بود. خلاصه در خواب وقتی ایشان شکم درد مرا ملاحظه کرد فرمود که در معده شما کرمهائی است که به جدار معده چسبیدهاند و یک شربت داد و فرمود با خوردن این شربت کرمها سست میشوند و از جدار معده جدا میگردند و بطور کلی میروند از خواب بیدار شدم و اینطور تعبیر کردم که احتیاج معنوی تام به ایشان دارم و قصد کردم که در خدمت ایشان بروم و از ایشان یک دستور و دعائی بطلبم برای آمرزش گناهان یا استفادههای دیگری از محضر ایشان ببرم لکن هنوز تا تاریخ نوشتن این سطور موفق بخدمت ایشان نشدهام. لکن در تاریخ 19 ربیع الاول 1397 با آیت الله حائری درباره این خواب صحبت کردم و گفتم بایشان دستوری فرمائید از دعا یا چیز دیگری تا انجام دهم شخصی با ایشان بود گفت به درس آقا حاضر شو ایشان فرمودند: نه درس آمدن و نه دعا بدرد نمیخورد باید ایمان و یقینت را نسبت بعقائد حقه درست کنی زیرا کمتر چیزی که در میان مردم هست یقین است و سفارش کردند کتابهائی که درباره توحید و دیگر عقائد حقه هست درست مطالعه کن و آنها را کاملا به ذهنت بسپار علی الخصوص در وقت خواب درباره عقائد حقه فکر کن تا خوب در ذهن و فکرت رسوخ کنند تا یقین حاصل کنی که مهمترین چیز است . شخصی که در قم از عباد و زهاد بود و در نزد عوام و خواص مشهور به زهد و عبادت بود و با من رفیق بود ناگهان از دنیا رفت بعد از مدتی او را در خواب دیدم که رنگش بسیار زرد بود و گویا تازه از بیماری طولانی بلند شده است گفتم رفیق چگونه است حال تو با آن زهد و عبادتی که داشتی؟ در خوابم گفت چون یقینم کامل نبود. فرمود میبینم جوانها برای امتحان شبها تا صبح درس میخوانند و نمیخوابند لکن ما به سن 80 سال میرسیم و اصلا در فکر معاد نیستیم و گویا از معاد خبری نیست و من خودم شبها کتاب اثبات الهدات جناب شیخ حر عاملی را میخوانم و درباره آن فکر میکنم یقین باید مانند علی بن ابیطالب u باشد که در جنگ خوارج که حضرت از آنها میکشت به او گفتند تو از اینها میکشی گویا خدا را دیدهای.
14 ـ پاداش زیارت علماء
در شب هفدهم ربیع الاول سال 1397 ق هجری که مشرف بقم بودم در خواب دیدم به همراه یکی از مراجع قم (حضرت آیة الله العظمی فانی اصفهانی) در مجلسی هستیم و ایشان حدیثی فرمود که «من زار ولی الله زاره الله فی قبره» و مقصود از زیارت خدا در قبر زیارت در شب اول قبر بود و از ولی الله علماء بودند نه ائمهu و این معنی در همان خواب مسلّم بنظر میآمد شخصی کت و شلواری که دارای محاسن هم بودو دارا بودن محاسن در دوران ستمشاهی نشان تدین بود به ایشان اشکال کرد که مگر خدا جسم است که زائر علما را زیارت کند ایشان در جواب فرمود خدا جسم نیست لکن فعل را گاهی بفاعل مباشری نسبت میدهند و گاهی بآمر با آنکه مأمور آن فعل را انجام داده لکن فعل را بآمر نسبت میدهند و چون شب اول قبر زائر شود خداوند امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب u را دستور میدهد که آن زائر را زیارت کند و چون حضرت علیu مأمور خداست از این جهت فعل زیارت را بخدا نسبت داده شده است که دستور از طرف اوست باز آن شخصی ایراد کرد که علی بن ابیطالبu مدتها مرده است و پوسیده چگونه به زیارت زائر علماء میآید ایشان دیگر جوابی نفرمودند از جهت الحاد و نفهمی آن شخص آنگاه من ناراحت شدم و باو خشمناک گشته باو گفتم وای بر تو تو که خود را از شیعیان امیرالمؤمنین u حساب میکنی و ریش که علامت ایمان است گذاشتهای اعتقاد بوجود علی u نداری آیا عقیده نداری که روح امیرالمؤمنین هم باقی است؟ و از فرط ناراحتی از خواب بیدار شدم و قصد دارم که این خواب بخود ایشان در میان گذارم و عقیده ایشان را در این باره بخواهم و پس از گذشت روزهایی که به خدمت ایشان رسیدم و خواب را برای او تعریف کردم مضمون آن را تأیید کردند. 15 ـ نتیجه عمر در سال 1397 ق هجری در ماه رجب در یکی از شبهای آن که در دهه دوّم ماه بود الآن که روز بیست و سوم ماه است و در خواب دیدم که در مجلسی هستم که جماعتی از علماء و طلاب حضور دارند و در صدر مجلس دو نفر از علمای بزرگ شوشتر یکی جناب آیة ا… آقا سید محمد حسن آل طیب و دیگری جناب آیة ا… آقا سید محمد موسوی جزائری حضور دارند و من در خدمت ایشان میباشم و بایشان عرض کردهام که بنده کتاب فقه استدلالی نوشتهام و میخواهم آن را بر شما بخوانم تا مرا راهنمائی کنید و اغلاط ادبی و محتوایی آن را بمن گوشزد نمائید سپس شروع کردهام بخواندن مقدمه کتاب نخست حمد و ثنای الهی و حکومت و تحت بر پیامبرe و آل پاک او u که در خواب مرتب میخواندم و الآن الفاظ آن را فراموش کردهام تا باین جمله رسیدم که درست بخاطر دارم که نوشتهام اما بعد فقد بلغت من العمر تسعة و عشرون یعنی عمر من به بیست و نه سالگی رسیده و عبادات عربی بعد از آن را نیز در خواب خواندم ولی در بیداری الفاظ را فراموش کرده و معانی را بیاد دارم و آن اینست که در مقدمه نوشته بودم که عمرم به بیست و نه سالگی رسیده و هر انسانی باید از عمر خود نتیجهای بگیرد و این نوشته جات نتیجه عمر من است و با خواندن جملات دیگری از خواب بیدار شدم. و باید دانست که من از ماه شوال سنه 1396 شروع کردم بنوشتن شرح استدلالی بر منهاج الصالحین مرحوم حضرت آیت ا… العظمی آقا سید محسن حکیم و تا این تاریخ مقداری از مسائل طهارت را نیز نوشتهام بعد از نوشتن کتاب اجتهاد و تقلید و از خداوند توفیق اتمام آن و ذهن واسع و علم شایسته را خواستار و از ولی عصر امام زمان u استمداد و استعانت میجویم تا مورد الطاف خاصه آنحضرت قرار بگیرم بحق محمد و آله الطاهرین u آمین یا ربّ العالمین. - تا این زمان یعنی سال 1391 هش موفق گردیده ام یکدوره کامل فقه استدلالی را با تکیه برمنهاج الصالحین حضرت آیت الله حکیم و تحریر الوسیله امام خمینی ره تدوین و تالیف نمایم که نام آن را «النور المبین فی شرح التحریر و منهاج الصالحین» نهادهام و برخی از مجلدات آن نیز تاکنون به چاپ رسیده است و همچنین یکدوره کامل اصول فقه را نیز به قلم تحربر در آوردهام- 16 ـ اسیری در اسیران شام در شب اربعین سال 1398 ق هجری شب برای روضه به تکیه یزدیها که نزدیک خانة ما در قم میباشد رفته بودم و هنگامی که بخانه برگشتم و خوابیدم دررویا دیدم مرا جزء یکی از اسیران کربلا از کوفه بطرف شام میبرند و مقداری با اسیران بودم در حالی با ترس و هراس و ناامنی و مرا با یک نفر دیگر از اسیران نزد شخصی گذاشته بودند و او را مأمور ما کرده بودند که با هراس زیاد از خواب بیدار شدم و این خواب را چنین تعبیر کردم که چون شب به روضه رفته بودم و غیر از آنشب در اوقات دیگر محزون در مصائب ایشان بودم خداوندپاداش اسیران کربلارابه من میدهدو گفتار جابر بن عبدا… انصاری که به عطیه فرمودماامروزپاداش شهدای کربلارابردیم بر من روشن شد چون گفتهاند در اربعین اوّل که جابر برای زیارت قبر حضرت سیدالشهداءu رفت و سلام کرد بر آنحضرت سپس خطاب به شهداء کرد و گفت من با شما شریک هستم عطیه تعجّب کرد و سؤال کرد چگونه ما شریک ایشان هستیم و حال آنکه کشته نشدیم وزخم تیروشمشیرندیدیم جابر جواب داد که شنیدم از حبیبم محمدe هر کس دوست داشته باشد عمل دستهای را شریک ایشان خواهد بود و چون ما ایشان را و کارشان را دوست داریم پس شریک ایشان خواهیم بود انشاء ا… تعالی. 17 ـ تدریس از جامع المقدمات تا درس خارج در سال 1356 هجری شمسی مطابق با 1397 قمری در 19 دیماه کشتار بزرگی در قم شد بجهت آنکه مردم تظاهرات آرام و بی سر و صدائی راه انداخته بودند و به خانه علماء و اساتید و مراجع میرفتند که پلیس جنایت کار شاه باگلوله به آنها حمله کرد و افراد زیادی کشته و زخمی شدند و این تظاهرات در اثر آن بود که روزنامه اطلاعات شنبه 16 دیماه به مرجع عالیقدر شیعه حضرت آیة ا… العظمی امام خمینی (دام ظله العالی) و نسبت به برخی از احکام دین استهزاء و اهانت کرده بود در آن روزها شبی در خواب دیدم که حضرت آیة ا… العظمی امام خمینی به قم آمدهاند و مشغول تدریس شده اند از کتاب جامع المقدمات تا درس خارج و میدیدم ایشان را که مشغول درس دادن به بچه طلبة بود از کتاب جامع المقدمات به او درس میدهد و من همان وقت در فکر بودم که عالمی بزرگوار این گونه در فکر خدمت باشد و در خواب بیدار شدم. و آن را این گونه تعبیر نمودم که اگر ایشان بقم بیاید برای احیاء فکر سیاسی مردم و روشن کردن افکار ایشان باید از ابتداء الف باء شروع کند. البته باید دانست که پس از کشتار قم موج خشم سراسر ایران را فرا گرفت و در غالب شهرهای ایران تظاهرات برپا شد و تا 20 فروردین 1357 از شهرهای تبریز اهواز یزد جهرم قزوین دزفول شهدائی فدای راه این مبارزه گردیدند. 18 ـ لشکر عمر سعد در شب 12 جمادی الاولی 1398 هجری قمری مطابق با 30/1/1357 شمسی در خواب دیدم که در صحن مطهر حضرت معصومه جماعتی سینه میزنند و کسی برای ایشان نوحه میخواند و آن مجلس از طرف دولت بود و رؤسا و دولتیان در آن شرکت داشتند نوحه خوان میخواند ای امام زمان ای امام زمان فتوی بده بر علیه مجتهدان وقتی دیدم که نوحه این چنین است و مجلس از طرف دستگاه است از میان صف جماعت بیرون رفتم ناگاه رئیس شهربانی متوجه من شد و مأموری را که لباس شخصی داشت فرستاد تا مرا تعقیب کند هنگامی که بمن رسید سخت بمن چسبید و میگفت چرا از مجلس عزای سیدالشهداءuبیرون رفتی من در جواب میگفتم وای بر تو اینها که مجلس عزای آن بزرگوار را گرفتهاند خود عمر سعد هستند و تو هم الآن که دنبال من آمدی از لشکر عمر سعد هستی حرف من در او اثر کرد و مطلب را درست فهمید لکن بمأموریت خود ادامه میداد و سخت بمن چسبیده بود و بین ما مشاجره بود که از خواب بیدار شدم. و البته این از رؤیاهای صادقه بود زیرا در غالب شهرستانها مجالس میگرفتند و مردم را به زور و اجبار وادار میکردند که از دولت پشتیبانی کنند و بر علیه کسانی که بخاطر دین شهید شده یا تظاهرات میکردند شعار دهند. 19 ـ فرار از شیطان در شب پنجشنبه 17 جمادی الاولی 1400 مطابق با 14 فروردین 1359 شمسی در خواب دیدم که در کشتی در دریا هستم و جماعتی که در کشتی هستند دست و پای مرا بستند و در میان یک اطاق از کشتی محبوس ساختند و خود تنها در آنجا بودم که دیدم ناگاه یک زن جوان که بزک کرده و آرایش کامل و غلیظی نموده بود با دو نفر جوان که محافظ او بودند وارد اطاق شدند و آن زن جوان نزد من آمد و میدانستم که او شیطان است که با این شکل آمده است آمد در نزد من و خودش را بمن چسبانید و گفت مگر نمیخواهی که منبر تو خوب شودپس بایدخودت رابه من نزدیک کنی و در ذهن من این بود که برای نجات من آمدهاند لکن عنوان نجات از زندان نبود بلکه خوب شدن منبر بود من گفتم آری میخواهم و برای فرار او شروع کردم بخواندن بسم الله الرحمن الرحیم همینکه نصف آیه را خواندم تا الرحمن گفت نه اینطور و میخواست دست بر دهن من بگذارد من این دفعه بلندتر و قویتر از اول باز شروع کردم و بلند گفتم بسم الله الرحمن الرحیم که از صدای بلند خودم از خواب بیدار شدم و حمد خدا را بجا آوردم که از شر او از برکت اسم خدا نجات پیدا کردهام و الحمد لله رب العالمین. 20 ـ به وعده وفا شد در شب جمعه 18 جمادی الاولی 1403 ق مطابق با 13 / 12 / 61 ش در شهرستان مقدس قم خواب دیدم امام زمانu راو سه شب پیش از آن برای خواب دیدن آن حضرت بعضی از ادعیه را بجا آورده بودم و زیر سر گذاشته که حضرتش را بخواب به بینم ولی چیزی بخوابم نیامده بود. تا اینکه در همین شب باز آن دعا را تکرار کردم با وضو خوابیدم در خواب دیدم که در یکشب خواستهام امام زمانu را به بینم ولی ندیدهام و بمن گفتهاند که فردا شب خواهی دید فردا شب باز دعا کردهام و خوابیدهام و در خواب دیدهام که بمن گفتهاند امشب امام زمان را خواهی دید آنگاه آن حضرت را دیدهام که ایستاده و من خدمت ایشان آمده و بر حضرتش سلام کردهام البته سلام کردن عادی نبوده بلکه بفقراتی که در زیارت نامههای آنحضرت یا یکی دیگر از ائمه است بر او سلام کردهام. آنوقت بمن گفتهاند که بوعده وفاء شد و همانطور که شب گذشته به شما گفته شده بود فردا شب امام زمان را خواهی دید امشب ایشان را دیدید و من خود نیز به دیگران گفتهام که همانطور که بمن گفته بودند امشب بخدمت امامu رسیدم البته بغیر از همان فقرات سلام بر آنحضرت چیز دیگری صحبت شد. و مخفی نماند که در همین امشب هم توفیقی حاصل شده بود و به مسجد جمکران رفته بودم و در آنجا بعد از نمازهای مسجد زیارتهای آن حضرت و صلوات بر او را خوانده بودم خداوند قبول فرماید انشاء الله تعالی. 21 ـ ظهور نزدیک است آماده باش در شب چهارشنبه 15 جمادی الثانی 1403 قمری مطابق با 10 / 1 / 62 ش در شهرستان قم خواب دیدم با جمعی از مؤمنین در میان یکی از باغهای شوشتر هستیم در زیر درختی و منتظر آمدن جماعتی هستیم با یکی از مؤمنین بنام حاج علی عسکری اهل ترکالکی که به استقبال جماعتی که می خواستند بیایند رفته ایم و دنبال آنها میگشتیم تا اینکه رسیدیم بدو نفر که همانوقت در ذهن ما این بود که اینها نمایندگان امام زمانu هستند وقتی به آن دو نفر رسیدیم آنها بمن گفتند که امام زمانu فرموده است ظهور نزدیک است آماده باش دیگر فعلاً هنگام نوشتن خواب در نظر ندارم که بعد از آن چه شد. اما مخفی نماند که حدود چهل روز پیش از این خواب هر روز دعای عهد و دعای پیش از آن را که در کتاب مفاتیح الجنان بعد از دعای ندبه نوشته است میخواندم به امید اینکه خدمت امام زمانu برسم و مرحوم حاج شیخ عباس قمی در مفاتیح الجنان نوشته است که هر کس چهل روز این دعا را بخواند به خدمت امام زمانu خواهد رسید. و من فعلاً بخاطر ندارم که آیا خواندن دعا بچهل روز رسید یا نه زیرا در صبح همان چهارشنبه به شوشتر مسافرت کردم و آنجا توفیق خواندن دعا را پیدا نکردم. 22 ـ قبولی عمل در شب دوشنبه 5 / 10 / 62 ش مطابق با 21 ربیع الاول 1404 ق در شهرستان مقدس قم در خواب دیدم به محلی مقدس برای دعا رفتهام جمعیت بسیاری در آنجا بود و همه مشغول دعا و مناجات با خدا بودند و من از آنها دور بودم بعد جماعتی از دوستان و آشنایان اهالی شوشتر را دیدم بعد از سلام و احوالپرسی با آنها من هم وارد جمعیت شدم و با جمعیت مشغول دعا شدم تا اینکه مجلس تمام شد و جمعیت متفرق شدند و من داشتم میرفتم اما یکدفعه متوجه شدم که شب عاشورا است و همه جمعیت مشغول عزاداری و گریه شدند بعد صداها به «یا حسینu» سپس «یا مهدی u»بلند شد و جمعیت متفرق شد و من که داشتم میرفتم سپس دلم خواست به بینم خداونداین دعاخوانی وعزاداری را از من قبول کرده است یا نه. نگاه کردم در آسمان دیدم قرص ماه بدر و درخشنده در آسمان است گفتم خدایا اگر از من قبول شده است در آسمان میان ماه معلوم شود. بعد دیدم یکصورت خوش منظر در میان ماه از چشم و بینی و دیگر اعضای صورت ظاهر شد و با دست بمن اشاره میکرد که بیا و من بطرف اشاره او میرفتم تا اینکه دیدم یک مرغ سفید خوش منظر هست که گویا آنرا بمن داده بودند پس رفتم و آن مرغ را گرفتم و خود آن مرغ هم برای گرفتن تسلیم بود و امتناعی نداشت پس آنرا گرفتم و خیلی خوشحال بودم و در همان حال خواب پس از گرفتن مرغ چنین میپنداشتم که صورت آدم شدن ماه و اشاره او نشانه قبولی است و آن مرغ هدیه و تحفه الهی است. از خواب که بیدار شدم آنرا تفسیر کردم که امسال انشاء الله بحج مشرف خواهم شد انشاء الله تعالی. بعد از این قضیه به جبهه رفتم و در سال 1363 نیز به حج مشرف شدم. 23 ـ پذیرائی در حرم سیدالشهداءu شب پنجشنبه 13 ربیع الثانی 1406 ق مطابق با 5 دی ماه 1364 ش در هیئت بنی الزهراء در شهر قم منبر رفتم و در مرثیه متوسل بباب الحوائج حضرت علی اصغرuشدم و خوب توسل و گریهای شد در همان شب که با وضو خوابیده بودم در ساعت 4:45 صبح که حدود سه ربع ساعت به صبح مانده بود در خواب دیدم که با جماعت هیئت بنی الزهراء به کربلای معلی مشرف شدهام پس از خواندن زیارت نامه دسته جمعی بطرف ضریح مقدس رفته و آنرا بوسیده و دور آن طواف کرده و از آنجا بیرون آمدیم در میان راه بین ضریح و رواق در دل من خطور کرد که من چند سال در نجف و کربلا بودهام ولی قتلگاه را ندیدهام کاش آن را میدیدم یکوقت نظرم بر گودی قتلگاه افتاد که پله میخورد و پائین میرفت و در میان آن گودی جایگاه مخصوصی بود که میگفتند اینجا محل حضرت بوده است پس از آنکه از آنجا گذشتیم به رواق مطهر رسیدم که ضریح هم پیدا بود بعد به ما گفتند که همین جا بنشینید تا از شما پذیرائی کنند همه نشستیم و غیر از ما چند نفری دیگر بودند آنگاه جلو روی هر یک از ما یک بشقاب میوه خوری گذاشتند و به هرکدام ازما یک انار دادند وقتی بمن رسید یک انار را دادند سپس یک سیب هم اضافه کردند و من انار را خوردم و سیب را نگه داشتم و گفتم آنرا بخانه ببرم برای اهل بیت و آنرا در جیب خود گذاشتم در کنارم آقای حاج سید طاهر روحانی مداح نشسته بود دیدم که انار خود را نمیخورد و بغض گلوی او را گرفته و گریه میکند از جهت شوق زیارت یا مصیبت حضرت و من حسرت حال او را میخوردم که او چنین حالی را دارد و من ندارم تا از خواب بیدار شدم و فوراً نگاه بساعت کردم دیدم ساعت 4:45 دقیقه صبح است و تمام خواب در نظر بودم و آنرا تکرار کردم که یادم نرود. الحمد لله ربّ العالمین. 24 ـ به جهنم نخواهی رفت در روز 24 یا 25 شعبان 1406 ق مطابق با 14 یا 15 / 2 / 65 شمسی که به سوریه رفته بودم بعد از ظهر در شهر دمشق خوابیده بودم در خواب دیدم یکی از علمای شوشتر را که تازه از دنیا رفته بود به نام آیت الله سید عبدالسلام آل طیب که از علماء و منبریهای بسیار مهم و بی نظیر در مرثیه خوانی و مقتل بود و در دهه عاشوراء خلق کثیری برای استماع از منبر او جمع میشدند این عالم را در خواب دیدم که انگشت او را گرفتهام و میدانم که مرده و از دنیا رفته است در آن حال که باو سلام کردهام و اظهار تحیت و ادب نمودهام از من گله کرده که چرا برای مراسم ختم و فاتحه خانی من به شوشتر نیامدید و من با آنکه بسیار وظیفه خود میدانستم که برای فاتحه خوانی او بروم و لیکن در آن ایام بمسافرت مشهد رفته بودم و پس از مراجعت مشغول بدرس دادن شده بودم چون در این سال مسافرتهای زیادی کرده بودم و درس را بسیار تعطیل نموده بودم و باز هم اراده مسافرت بسوریه را داشتم از این جهت نمیتوانستم در مراسم ختم او حاضر شوم بالاخره بسیار هم ناراحت شده بودم که نرفتهام و ایشان در خواب از من گله کرده که چرا نیامدید و من هم معذرت خواهی نموده و عذر خود را بیان کردم و او قبول کرد آنگاه از او سؤال کردم شما که از این دنیا رفتهاید و اطلاع از دنیای دیگر دارید بمن بگوئید که من از اهل بهشت هستم یا جهنم؟ در جواب گفت این مربوط به عمل و بکردار خودت میباشد پس از آن از او پرسیدم که آیا من از اهل بهشت هستم جواب نداد باز پرسیدم که آیا من پس از اهل جهنم هستم در جواب گفت که نه بجهنم نخواهی رفت تا اینجا یقینی است و بنظر میآید که پس از آن پرسیدم پس آیا به بهشت خواهم رفت جواب داد بلی پس از آن از خواب بیدار شدم و شکر الهی را بجا میآوردم که بالاخره بشارت به جهنم نرفتن خود بالاترین آرزو و امل است و اسئل الله تعالی ان یعتقنی من النار و ان یدخلنی الجنة مع محمد و آله الاطهار بحقهم اجمعین آمین آمین آمین. 25 ـ پول غذا را من میدهم در سال 1365 شمسی مطابق با 1406 قمری که بمکه معظّمه مشرف شدم در آن سال حج را به نیابت از طرف پدر و مادر خود بجا آوردم و با اینکه حج نیابتی بود که پول میدادند اما من نگرفتم و آنسال حج را به نیابت از طرف آنها بجا آوردم تا اینکه در مکه مکرمه بعد از انجام اعمال حج یکروز که خوابیده بودم در خواب دیدم که پدرم رفته ونمیدانم به کجارفته ومن درصددپیداکردن اوهستم در مسافرت هستم و برای پیدا کردن مرحوم پدرم سفر رفتهام وبسیاری ازشهرهاراگشته ا م تا اوراپیداکنم لیکن اوراپیدانمی کنم خسته شده به قم برگشته ام ناگهان اورادرنزدیکی خانه خودمان پیداکرده ام او را دیدم در نهایت نشاط و خوشحالی و رنگ رخساری زیباوباوقار وبا قوای جسمانی عالی بود البته با داشتن خصوصیات جسمی که در بیداری از ایشان در ذهن داشتم از دیدن ایشان بسیار خوشحال شدم و او نیز خوشحال شده است که بعد از مدتها هم دیگر را دیدهایم و با هم حرکت کردیم که بخانه بیائیم در میان راه که میآمدم میدیدم که در شهر قم هستیم و با خود این فکر را داشتم که من دو سه روز است در قم هستم و لیکن بخانه نرفتهام و این بخاطر پیدا کردن مرحوم پدرم بوده است بالاخره بسیار خوشحال هستم و ایشان نیز خوشحال هستندوحدوددوساعت اززمان خوردن نهارگذشته بود تا اینکه با خود فکر کردم الآن که میخواهیم بخانه برویم شاید غذائی نباشد خوب است با خود غذائی به خریم و به خانه ببریم هم برای خودمان که خسته وگرسنه هستیم وهم غذای خوبی باشدبرای اهل خانه که انهانیزشادشوند رفتم چلوکبابی و به او سفارش چند غذا را دادم و او نیز آنها را آماده کرد و بمن تحویل داد و من پول درآوردم که به او بدهم مرحوم پدرم مانع شدونگذاشت که من پول بدهم و فرمود نه من پول غذا را میدهم گفتم نه من میدهم گفتند نه من میخواهم بدهم ومن بایداین پول رابدهم دیگر اصرار نکردم و ایشان پول را دادند و غذا را گرفتم و بطرف خانه میرفتیم در میان راه آقای شیخ مرتضی محقق را دیدم که یکی از دوستان است بعد از سلام و تعارفات گفت ایشان پدر شماست گفتم بلی چندین سال از ایشان خبری نداشتم و ایشان مفقوده شده بودند که بحمدالله تعالی امروز ایشان را پیدا کردهام و داریم بخانه میروم از او جدا شده و بطرف خانه میرفتم و بسیار خوشحال بودیم که دیگر از خواب بیدار شدم. و این خواب برای من خیلی ارزش داشت زیرا سالیان درازی بعد از فوت ایشان ایشانرا در خواب ندیده بودم و اما آثاری که از نیابت حج و از این خواب تا الآن که سه روز است از سفر حج برگشتهام و روز 21 ذیحجه است اول این است که دو نفر که همراهی من در حج بودند گفتند مبالغی سهم امامu و سهم سادات در ذمه ما هست و ما بشما میدهیم بعد از برگشتن به ایران بشما خواهیم داد دوم اینکه در شب نهم ذیحجه که در عرفات بودیم با چند نفر از زائرین نشسته بودم و تکیه بروی دست خود داده بودم و صحبت میکردم در آن حین متوجه شدم که چیزی در دست من تکان میخورد خیال کردم قسمتی از حوله احرام است واعتنانکردم لیکن دیدم که حرکت میکند گفتم شاید خار و خاشاک بیابان عرفات است باز هم اعتنا نکردم تا اینکه متوجه شدم جاندار است وقتی دستم را برداشتم و نگاه کردم دیدم یک عقرب است که مدتی میان دست من وزمین گیرافتاده وتلاش می کندکه خودرانجات دهد وراهی برای فرارندارد حرکت میکرده و نیش خود را نیز بالا کرده بود و لیکن از لطف خداوند هیچگونه ضرر و زیانی بمن وارد نکرده بود وقتی دوستان آنرا دیدند گفتند خداوند خیلی رحم کرده است زیرا این عقرب بیابان خشک است که ضرر و زیان آن بمراتب بیشتر است بلکه نیش اینها قاتل است بالاخره این یک لطف بسیار بزرگ الهی بود که حتماً دعای پدر و مادر نیز در آن مؤثر بوده و البته اعتقاد دارم که آثار وضعی این عمل خیر باینها منتهی نخواهد شد و الله العالم بکل شیء و هو علی کل شیء قدیر و لطفه عمیم و احسانه کثیر و هو نعم المولی و نعم النصیر و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. واز جمله آثار این نعمت این بود که دو نفر از همان کاروان که با ایشان مکه بودم بعد از برگشت بایران هرکدام مبلغ قابل توجه وباارزشی به من دادند که به مراتب ازاجرت حج نیابی بیشتربود . 26 ـ آیت الله العظمی محقق نائینی در شب جمعه 1365 شمسی 14 جمادی الاولی سال 1407 قمری که روز گذشته آن شهادت حضرت زهراسلام الله علیها بود هواپیماهای عراقی سه نقط از شهر قم را بمباران کردند و جمعی را بخاک و خون کشیدند درهمان شب در خواب دیدم که در حرم یکی از ائمهu هستم و لکن بخاطر ندارم که کدام امام بود و در خدمت مرحوم حضرت آیت الله العظمی نائینی هستم و با ایشان صحبتها کردم و سؤالها نمودم و گویا اینکه ایشان زنده هستند از جمله سؤالهائی که از ایشان کردم این بود که بخاطرم مانده است که شما که زنده هستید و شاهد نوشتن کتابهای اصولی وفقهی هستیدو اینهمه اشکالها و ایرادها که در کتابها بر گفتار شما گرفته شده است آنها را مطالعه کردهاید؟ و آنها را دیدهاید؟ و جواب آنها را نوشتهاید؟ مانند کتاب اجود التقریرات و تقریرات اصول دیگر شماکه نوشته شده است و هم چنین کتابهای دیگری که در فقه و اصول نوشته شده است و بطور متفرقه بر گفتار شما اشکال کردهاندایااین اشکالهاراجواب داده اید؟ ایشان جواب دادند آری آنها را دیدهام و من از خواب بیدار شدم و هیچ یادم نمی رودزمانی که در آن در حرم امامu و در خدمت مرحوم نائینی بودم چنان حالت صفاو روحانی و خوشحالی داشتم که هرگاه در بیداری بیاد آن حالت میافتم خوشحال میشوم و دریغ میخورم که چرا بیشتر طول نکشید و جواب سؤال من ناتمام ماند و بقیه سؤالات یادم نمانده است. خداوند را بمقربان درگاهش قسم میدهم که مرا جزء صالحین قرار دهد و با صالحان محشور بفرماید. آمین یا رب العالمین. 27 ـ بالا بیا و در کنار من باش در شب جمعه 12/ 9/ 66 مطابق با 14 ربیع الثانی 1408 قمری که در مسجد کوچک نزدیک تکیة یزدیها بعد از خواندن نماز مغرب و عشا و دعای کمیل یکی از مداحان قم بنام حاج سید طاهر روحانی مشغول مرثیه خوانی بودند و چراغها را خاموش کرده بودند در آن وقت در تاریکی چشمهای من بخواب رفت در عالم خواب دیدم که در اتاق کوچکی هستیم که قسمت جلوی آن نزدیک به درب بود برآمدگی بود مانند یک سکّو بالای آن سکّو حضرت پیامبرeبا جماعتی ایستاده بودند و در جلوی آن که سطحش پائینتر بود نیز جمعیتی ایستاده بودند و من در آن جماعت پائین بودم در جلوی حضرت پیغمبرe و کسی هم داشت مرثیه میخواند و بالاخره مجلس عزاداری اهلبیت درحضوران حضرت گرفته شده بود و البته همه جمعیت برپا ایستاده بودند هم آنهائی که بالای آن بلندی بودند و هم آنهائی که پائینتر بودند حتی خود حضرت پیامبرe نیز سرپا ایستاده بود همانطور که همه ایستاده بودیم و گوش میدادیم به خواندن آن کسی که مجلس را اداره میکرد دیدم حضرت اشاره فرمودند بمن که بیا بالا و در میان جمعیتی باش که در کنار من روی بلندی ایستادهاند من هم اطاعت کردم و بالا رفتم و در میان آن جمعیت قرار گرفتم البته با فاصله دو سه نفری در کنار حضرت ایستادم آنهم نه در آن صفی که حضرت ایستاده بود بلکه در صف پشت سر آنحضرت ایستادم و من هم مستمع شدم و سراپا گوش بودم تصادفاً در همان وقت مداحی که در مسجد مشغول مرثیه خوانی بود صدای خود را تغییر داده و دم دادونوحه ای خواند که جمعیت جوابش را بدهند و جمعیت ناگهانی باصدای بلند جواب مداح را دادند که من از خواب بیدار شدم و دیدم در میان تاریکی در جمعیت در میان مسجد همان طور رو بقبله نشستهام و همانطور مداح بمرثیه خوانی ادامه میداد. خداوند را بحق پیامبر و اولاد طاهرینش قسم میدهم که صلوات بر ایشان بفرستد و مرا در دنیا و آخرت با آنها محشور بفرماید. آمین یا رب العالمین. واین رویا نشان میدهد که پیامبرeبرای مجلس عزاداری اهل بیت احترام زیادی قایل است که خودوهمراهان اودران مجلس ایستاده بودند0 28 ـ خوب بود اما زود غضب میکردی در سال 1367 شمسی در روز 20/10/67 مطابق با2 جمادی الثانیه 1409قمری سوریه رفتم برای زیارت مراقد اهل بیت علیهم السلام در دمشق و 15 روز آنجا بودم و دو روز بعد از مراجعت شبی در خواب دیدم که روی پشت بامی هستم و در انتظار آمدن امام زمانu میباشم با جماعتی دیگر که آنها هم در انتظارزیارت انحضرت بودندبماگفتندکه ان بزرگواردرپایین هستند پائین آمدم برای زیارت آنحضرت ان بزرگواررادیدم ودو سه نفرراخدمت ان حضرت دیدم و به خدمت آنها رسیدم و ایشان سرپا و در حال راه رفتن بودند سلام کردم و عرض کردم آیا زیارت من درسوریه قبول بوده؟ و اینکه این سفر چگونه بوده است؟ دیدم آنحضرت پاسخی نمی دهد و ظاهراً میفرماید سؤال نکن و من اصرار دارم بسؤا ل کردن و میفرماید اصرار نکن بالاخره بعد از اصرار کردن در سؤال جواب فرمودند خوب بوده است امّا؟ و من میپرسم اما چه؟ میفرماید اما زود غضب میکردی و ناراحت میشدی. البته جریانی در آنجا واقع شده بود که هیئتی از تهران آمده بودند با مداح و روحانی از طرف خودشان و میخواستند که برنامههای خود را پیاده کنند و اعتنائی به کسی نداشتند حتی اینکه یکروز یک نفر از خودشان را امام جماعت کرده بودند بجای من و من از آن ناراحت شده بودم وبه انهااعتراض کرده بودم0 و البته این درسی که ان حضرت در خواب به من دادند به صورت روایات از ائمه اهل بیتعلیهم السلام نیز وارد شده است که درناملایمات بایدصبرکردوانسان نبایدزودخشمناک شودواگرازکسی ناراحت شدخشم خودرافروکندوان طرف راعفو نماید. خداوندرا به حق آنها قسم میدهم که صبر و حلم توأم با علم و توفیق اعمال خیر به من عطا بفرماید. آمین یا رب العالمین. 29 ـ خدمت به حضرت مسلمu در سال 1369 شمسی در روز سه شنبه 23 ذیحجه 1410 قمری مطابق با 25 تیر در منزل شخصی در حسین آباد قریب به بازار قم بعد از ظهر خوابیده بودم در خواب دیدم که با حضرت مسلمu در کوچهها غریب و آواره هستم و از این کوچه به آن کوچه میرویم از بعضی از بلندیها که در کوچهها هست پائین میآئیم بعد در یک ساختمان که مسجد یا حرم امامزادهای بود نماز میخوانم سپس بمن الهام شد که الآن قبولی خدمت بحضرت مسلمu را اعلام میکنند و علامت قبولی این بود که دو سه پله سبز رنگ روشن که دل را شاد میکرد در هوا بود سپس آنهائی که خدمت به آنحضرت کرده بودند بالای آن پله میرفتند و بطرف پائین میآمدند وهرکس هرچه پائین میآمد پله ادامه پیدا میکرد و تا پا را از پله بالا بلند میکرد و پائین میگذاشت فوراً یک پله در زیر پای او پیدا میشد در روی هوا که پا را روی آن میگذاشت و آن عملیات همه در هوا واقع میشد بدون اینکه پلهها بروی چیزی قرار گرفته باشد. تا نوبت به من رسید وقتی بالای پلهها رفتم من بطرف بالا حرکت کردم و وقتی پای خود را برمیداشتم که بالا بگذارم فوراً یک پله پیدا میشد که پا را روی آن قرار میدادم و بهمین کیفیت بالا میرفتم بطوریکه از آن محل که بودم خیلی بالا رفتم و هیچ چیز دیده نمیشد مگر هوا و آسمان بعد با خود فکر کردم که تا کجاباید بالا بروم در همان حال به ذهنم خطور کرد که تا هر چه خواسته باشم میتوانم بالا روم و انتهائی و آخری ندارد و در همین حال از خواب بیدار شدم. البته باید دانست که در دهه اول ذیحجه خداوند توفیق داده بود که با هیئت بنی الزهراء تکیه یزدیها از قم به مشهد مقدس مشرف شده بودم و مجالس روضه خوانی و توسلات به امام محمد باقرu در 7 ذیالحجه که شهادت ان حضرت هست ونیز به حضرت مسلمu در شب نهم که شب شهادت او بود برقرار بود و ما هم بهرهای از آن توسلات در کنار قبر ثامن الائمهu داشتم امید اینکه اینها علامت قبولی آن توسلات و زیارات باشد آمین یا رب العالمین. ورویایی دیگرکه این رویاراتاییدمی کندرویایی بودکه درهمان روزهادیگران دیده بودند به شرح ذیل در شب 29 ذیحجه مطابق با 31 تیر بعد از نماز مغرب و عشا یکی از مؤمنین در تکیه یزدیهای قم به نام مشهدی احمد مقتصدی گفت که چند روز پیش در خواب دیدهام که مجلس بزرگی و پر از جمعیت است و شما روضه حضرت مسلم uرا میخوانید و جمعیت همه گریه میکنند و مجلس بسیار با حالی است من هم گفتم که چند روز پیش همچه خوابی دیدهام بسیار تعجب کردیم و اتفاق شدن این دو خواب با هم دریک زمان دلیلی دیگر بر قبولی اعمال و نظارت اهل بیتu است بر خدماتی بایشان میشود انشاء الله تعالی. 30 ـ زیارت عتبات اواخر ماه ذیحجه 1410 ق که مطابق با اواخر تیر 1369 ش بود یکشب در رویا دیدم که به عتبات عالیات در عراق مشرف شدهام اول به کاظمین رفته و زیارت کردهام سپس به سامراء و بعد از آن بکربلاء وقتی که وارد حرم مطهر امام حسینu شدهام در ایوان جلو حرم چنان گریه بر من دست داده است که بیخود شده و بر روی زمین افتادهام و از شدت گریه و اندوه از خواب بیدار شدم. چون ماه محرم نزدیک بود تعبیر کردم بر توجه اهل البیت علیهم السلام به خدمت ما در این ماه ومجالسی که دوستان انهابرگزارمی کنند .
- ۹۹/۱۰/۱۹